شهر من میان خمیازه کشداری گم شده است . آدمها می آیند و می روند بدون آنکه با تحسین به زادگاه خود نگاه کنند . هر کس با تاسف سری می جنباند و می گوید بهبهان دیگر جای زندگی کردن نیست . اینجا مردم شاد نیستند . آنها که مانده اند ناگزیزند . آنها که رفته اند ناگزیر بوده اند . اگر تمایلی هست بیشتر ریشه دارد در تعصب نه تعلق خاطری که ماندن را توجیهه کند . سالهاست که داریم خالی می شویم . سالهاست که داریم از درون خالی می شویم و هنوز می گوییم ریشه های قدیمی ؛ همان بزرگترهایی که ترکمان می کنند . حالا خیلیها در شهر خود غریبه اند . چون وچرا که می شود ، می گوییم و می شنویم که اینجا شهر پیری است . شهر غمگینی است . شهر بی نشاطی است و آنها که آمده اند ولو برای چند روز ، فقط به دنبال خاطراتشان هستند ؛ خاطرات آدمهایی که نتوانسته اند جامعه تحسین برانگیزی از خود به یادگار بگذارند . همه می پرسند مگر امروز قابل پیش بینی نبود پس چرا کسی کاری نکرد ؟ آخر همه جوامع و همه شهرها تغییر می کنند پس چرا اینجا بهتر نشده است ؟ مگر پیشرفت و تمدن به جز زاده تفکر و عملکرد انسان است ؟ همه طلبکار هم می شویم اگر خیلی منصف باشیم و نخواهیم با بیتفاوتی فقط بگذریم . حالا اینجاییم و برابرمان فرهنگی که به سمت انزوا در حرکت است ؛ عاری از جوشش درونی . موقعیتهایی که دور می شوند . فرصتهایی که تکرار نمی شوند . امسال باید سال دردشناسی ، علت یابی و ارائه راه حل باشد . امسال باید به دنبال شناخت جامعه خود باشیم . هدفهایی تعریف شده را دنبال کنیم . گاهی فقط تماشاچی بوده ایم . گاهی حتی مخرب . گاهی پشت به خود ایستاده ایم . وقت تغییر فرا رسیده است . ما همیشه به جای جایگزین کردن بهتر به جای بدتر و ارتقا دادن و ارتقا یافتن خط کشیده ایم و گذشته ایم . حذف فرهنگ بومی ما را به اینجا رسانده است . در مقام ارزشگذاری فرهنگی با تردید روبروییم . اگر در جستجوی نشاط اجتماعی دیرین خود هستیم لااقل به دنبال کسب ضرورتها باشیم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط اعظم آیتی زاده
|
