کلاس سوم ابتدایی بودم که در اولین انتخابات زندگیم شرکت کردم . دو سال قبل ، ناظم مدرسه می آمد بچه ها را به قد می کرد و دست می گذاشت روی شانه درشت هیکلترین عضو کلاس و می گفت این باید مبصر باشد و ما همه با صدای بلند به مبصر کلاس تبریک می گفتیم . خانم معصومی اما رویه دیگری داشت . گفت داوطلبها اسمشان را روی تخته سیاه بنویسند و ستونها پر شدند . بعد گفت حالا داوطلبها یک یک بیایند و بگویند که چه می خواهند بکنند . همه آمدیم . حرف زدیم و حرفها همه شکل هم بود . بعد نوبت تبلیغات مخفی تر رسید . یکی از اعضا تک تک با همکلاسیها دیدار می کرد و می گفت اگر به من رای بدهی به تو رای خواهم داد و یک رای را در برابر بیست و سه رای عرضه کرد و انتخاب شد . ناظم که اسمش را خواند بلوا به پا شد . نه ؛ ما او را نمی خواهیم . ناظم مبهوت به گروه معترض نگاهی کرد و گفت : خود شما اسم او را نوشته اید . مگر این دستخط شما نیست . آنهایی که حتی یک رای نیاورده بودند گفتند : درست است ما به او رای دادیم اما او به ما رای نداده است . ناظم به مبصر منتخب نگاهی کرد و گفت : این بار بدشانسی آوردی . می دانی چه بدشانسی ؟! دخترک با لبخند گفت : بله . اگه هر معترض فقط یک رای آورده بود حالا اعتراضی در کار نبود . ناظم برگه های رای را دور ریخت و با اقتدار گفت : دوباره رای می گیریم . و آن روز دخترک فریبکار تمام مدت کنار تخته سیاه ایستاد و از حضور در زنگ تفریح محروم شد .
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:47 توسط اعظم آیتی زاده
|
