تبليغاتX
کدی

کدی

فرهنگی

بعضی از کلمات به خودی خود معنای مثبت یا منفی وسیعی را تداعی نمی کنند و با توجه به مقدمه و موخره های گوناگون به شکلهای مختلف در می آیند . یکی از این کلمات که این روزها توجه ما را به خود جلب کرده است کلمه ساده رقابت است . ماه پیش ماه رقابت بود . همه رقیب هم بودیم و یک جریان را بسط می دادیم . می توان آن را یک رقابت سیاسی نامید یا یک رقابت اجتماعی یا حتی یک رقابت فرهنگی با نمودهایی بسیار که چهار سال آینده کشورمان را تحت الشعاع قرار می دهد . چهار سال را باید منتظر ماند و دید و مثل همه هموطنان ایرانی آرزو کرد که حرکت رو به رشدی داشته باشیم و دامنه کمبودها و نقایص را محدود و محدودتر کنیم . اما این رقابت با همه حرف و حدیثهایش خیلی چیزها به ما آموخت . فهمیدیم که اسطوره ها چقدر می توانند شکننده باشند . اینکه هیچ چهره ای در فرهنگ ما تا انتهای راه محبوب باقی نمی ماند . اینکه همیشه هم لازم نیست که با روشی عقلانی جامعه را تحت تاثیر قرار داد . اینکه اعتقاد به باور اجتماعی می توانند یک شعار باشد . اینکه به موقع آنقدر توان داریم که روبروی هم بایستیم و برای حذف هم تلاش کنیم و اینکه بجای تسهیل روابط بر سر راه هم موانع ایجاد کنیم .

این روزها شاهد عدم تعادل رفتارها بودیم . تهدیدها را کنار عوامفریبیها نشاندیم . راست و دروغها جا عوض کردند و آنقدر اخبار ضد و نقیض شنیدیم که باورمان شد که هیچ راستی راست نیست .  این روزها نمودارهای مترادف یکدیگر را حاشا کردند . به جای تحلیل تحقیر کردیم . به جای اثبات تکذیب کردیم . به غربال اطلاعات پرداختیم . این را بگویید و این را نگویید به راه انداختیم . برای اولین بار مناظره کردیم تا ایراد و انتقاد و پیشنهاد و راهکارهای احتمالی را به هجو رقیب پیوند زنیم . محتوا را عقب زدیم تا کارکردها نمایانتر شود . این روزها شیوه جایگزین هدف شد و هدف شعاری که دلخواه نبود . نقد مدیریت به نفی شخصیتها منجر شد . منطق قربانی عدم توافق شد و همدلیهای سابق به عدم اعتماد منجر گشت . این روزها از مرز ناهماهنگی گذشتیم و به تضاد رسیدیم .

و ما با همه دگرگونی نماها از ورطه تعارض گذشتیم و انتخاب کردیم . مرحله واکنش عینی به نتیجه را سپری کردیم و وارد بازنمود ذهنی آن شدیم . اکنون اما نیاز به همسو شدن و تعامل داریم . همسو شدن به معنای همشکل شدن نیست . تعامل به معنای مدارا نیست . باید به حداقل اختلافات برسیم تا با هماهنگی به سمت اهداف حرکت کنیم . ما یک سند چشم انداز داریم و تحلیلگرانی منصف که باید با شفافیت بیان و تیزی انتقاد قوه مجریه را یاری دهند . یادمان باشد که یک دولت مردمی باید به شدت از نمادسازیهای بی محتوا بپرهیزد و در پی شکل دهی یک هویت جعلی نباشد . چهار سال پیش علیرغم همه کاستیها ، سالهای طرح مسئله بود . مشکلات عیانتر دیده شدند . بسیاری از نیازها و مطالبات در حاشیه مانده فرصت نمود یافتند . بپذیریم که تخریب و مخدوش کردن نیروی اجرایی کشور در این زمان از ما و دیگران چهره ای مقبولتر نخواهد ساخت . بسط شکافها و رسمیت بخشیدن به آنها هم مشکلی را حل نخواهد کرد . کنار کشیدن و گسترش یاس اجتماعی هم تیشه به ریشه خود زدن است . اینجا ایران است . کشوری که شهروند درجه دو نمی خواهد . کشوری که همه پای خوب و بد آن ایستاده ایم و معتقد به ارزشهایی هستیم که تنها حاصل چند دهه نیست . امنیت و آرامش امروز را باید پاس داشت و سعی کرد که با همه تمایزات اثرگذار باشیم .

باید سعی کنیم تا گروه گرایی را تبدیل به تجانسات و تعاملاتی هم پیوند در سطح برتر کنیم و در برابر هم با انعطاف بیشتری عمل کنیم . مسلما این همبستگی و انعطاف ما را از خطاهای مکرر و بازتولیدهای هزینه بر مصون نگه می دارد و مهمتر از همه سبب بازگشت اعتماد عمومی و مصون نگه داشتن جامعه از آسیبهای فرهنگی جبران ناپذیر خواهد شد .

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:41 توسط اعظم آیتی زاده |

کلاس سوم ابتدایی بودم که در اولین انتخابات زندگیم شرکت کردم . دو سال قبل ، ناظم مدرسه می آمد بچه ها را به قد می کرد و دست می گذاشت روی شانه درشت هیکلترین عضو کلاس و می گفت این باید مبصر باشد و ما همه با صدای بلند به مبصر کلاس تبریک می گفتیم . خانم معصومی اما رویه دیگری داشت . گفت داوطلبها اسمشان را روی تخته سیاه بنویسند و ستونها پر شدند . بعد گفت حالا  داوطلبها یک یک بیایند و بگویند که چه می خواهند بکنند . همه آمدیم . حرف زدیم و حرفها همه  شکل هم بود . بعد نوبت تبلیغات مخفی تر رسید . یکی از اعضا تک تک با همکلاسیها دیدار می کرد و می گفت اگر به من رای بدهی به تو رای خواهم داد و یک رای را در برابر بیست و سه رای عرضه کرد و انتخاب شد . ناظم که اسمش را خواند بلوا به پا شد . نه ؛ ما او را نمی خواهیم . ناظم مبهوت به گروه معترض نگاهی کرد و گفت : خود شما اسم او را نوشته اید . مگر این دستخط شما نیست . آنهایی که حتی یک رای نیاورده بودند گفتند : درست است ما به او رای دادیم اما او به ما رای نداده است . ناظم به مبصر منتخب نگاهی کرد و گفت : این بار بدشانسی آوردی . می دانی چه بدشانسی ؟! دخترک با لبخند گفت : بله . اگه هر معترض فقط یک رای آورده بود حالا اعتراضی در کار نبود . ناظم برگه های رای را دور ریخت و با اقتدار گفت : دوباره رای می گیریم .

و آن روز دخترک فریبکار تمام مدت کنار تخته سیاه ایستاد و از حضور در زنگ تفریح محروم شد . 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:47 توسط اعظم آیتی زاده |