باز هم همهمه است صداهایی که دور می شوند . صداهایی که گم می شوند اما امروز این صداها می شوند نجوای ملایک سنجاق به بال غزل و آنقدر تکرار می شوند که نمی توان از یادشان برد . امروز هم بدرقه دیگری را شاهدیم . کسی که آمد ؛ لختی پا سست کرد و به تماشا ایستاد و بعد ناصبورانه گذشت . نقشی که ماند از او ، شد دفتر شعری نشسته بر باد که حافظه زمین سالهاست که مجال نیکوسپاری را از یاد برده است . شعر آصفی شعری است در تجلی ؛ گویی همان کلمات تحقیر شده واپس نشسته صیقل یافته اند در بیانی که تنها یک منتقد اجتماعی صرف را به یاد نمی آورد . بلکه شده اند تصویر عاشقانه سرایی که می تواند ذهن و اندیشه آزادش را از ملموسترین مسایل اجتماعی تا برهوت خشک واژه های مهربانی این سرزمین بگستراند . شعری که با بیانی طنزآلود و ستیزه جو هجو می کند و با زبانی پرمباهات و بی قرار زادگاه خود را می ستاید . در شعر او پراکندگی موضوعات چیزی از روانی بیان نمی کاهد . وقتی حرف از هویت و نمادهای بومی است سخن بی اراده در اوج است . توصیفاتی که نیاز به تامل و انتخاب آگاهانه ندارند و خاستگاهی ذهنی و منشأ پویایی داشته اند . اینجا زبان عقل در پس زبان دل جا می ماند و شعر به تمامی نمایان می شود . شعری اخلاقگرا که به عمد وامی ماند از شرح معشوقه در حجاب . حاصل تربیتی که پیدا و پنهان را برایمان مرزبندی کرده است . محدوده ای که بار عاطفی کلمات پدید آورده اند و در شعر او گاه سخت دست و پاگیر شده است اما شاعر زیباگوی سرزمین ما با هیجانی مختص خود واژه ها را نامتناهی می کند ؛ مطلوبی که متاسفانه امروز آن را در شعرهایمان کمتر احساس می کنیم . یک ضعف برانگیختی که اشعار قریب به اتفاق شاعران این دیار را به هم شبیه کرده است . شاعران مقابله و مناظره که در این مرزبندی بازتاب یکدیگرند و دخل و تصرف حسی بر پایه تکرار الگوهایی چون سید و آصفی و مرتب از عمق شعرشان کاسته است . تجربه کردن تجربه های خودانگیخته دیگران مصداق حرکت تسلسل واری است که شور شعر را تباه کرده است . نگاه اجتماعی ، ذهنی یا طبیعتگرای حاکم بر شعر را می توان پاس داشت لیک نه با شعر بدون استعاره ، شعر بدون ایهام ! که گاه سادگی زبان مساوی می ماند با ساده انگاری احساس ! اگر در جستجوی چیستی و چگونگی اعتنای عام به شعر دیروزیم باید که این پوسته را کمی بشکافیم ؛ با تعابیر آشتی کنیم . پاک اندیشی را به جای پاک گویی علم کنیم . شعر زبان تمرکز نیست . زبان بی پروایی است . اگر عناصر موجود کافی نیست نگرشهای تازه ابداع کنیم . زبان ، فرهنگ ، احساس ، اعتقاد زاینده اند . اگر بازسازیشان کافی نیست مولد شویم . نگاه تحسین برانگیز را در کنار نقد منصفانه پذیرا شویم . از این زبان طراوت ، شادی خلق کنیم . خردگرایی محض شعر را به استحاله می کشاند . باور کنیم که زبانمان طبیعتی پر جنب و جوش دارد و می تواند گویای الهامات ذهنی و روحیمان باشد . همانگونه که در شعر آصفی دیده می شود . قصد من در این مجال نقد شعر امروزمان نیست . امیدوارم عزیزان بر من خرده نگیرند که اگر حرفی گفته شد صرفا از سر انتظاری است که زبان آوران این سرزمین پدید آورده اند ؛ آنانی که خاموشی بیان امروزشان را نمی توان به آسانی باور کرد !
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:4 توسط اعظم آیتی زاده
|

شهر من میان خمیازه کشداری گم شده است . آدمها می آیند و می روند بدون آنکه با تحسین به زادگاه خود نگاه کنند . هر کس با تاسف سری می جنباند و می گوید بهبهان دیگر جای زندگی کردن نیست . اینجا مردم شاد نیستند . آنها که مانده اند ناگزیزند . آنها که رفته اند ناگزیر بوده اند . اگر تمایلی هست بیشتر ریشه دارد در تعصب نه تعلق خاطری که ماندن را توجیهه کند . سالهاست که داریم خالی می شویم . سالهاست که داریم از درون خالی می شویم و هنوز می گوییم ریشه های قدیمی ؛ همان بزرگترهایی که ترکمان می کنند . حالا خیلیها در شهر خود غریبه اند . چون وچرا که می شود ، می گوییم و می شنویم که اینجا شهر پیری است . شهر غمگینی است . شهر بی نشاطی است و آنها که آمده اند ولو برای چند روز ، فقط به دنبال خاطراتشان هستند ؛ خاطرات آدمهایی که نتوانسته اند جامعه تحسین برانگیزی از خود به یادگار بگذارند . همه می پرسند مگر امروز قابل پیش بینی نبود پس چرا کسی کاری نکرد ؟ آخر همه جوامع و همه شهرها تغییر می کنند پس چرا اینجا بهتر نشده است ؟ مگر پیشرفت و تمدن به جز زاده تفکر و عملکرد انسان است ؟ همه طلبکار هم می شویم اگر خیلی منصف باشیم و نخواهیم با بیتفاوتی فقط بگذریم . حالا اینجاییم و برابرمان فرهنگی که به سمت انزوا در حرکت است ؛ عاری از جوشش درونی . موقعیتهایی که دور می شوند . فرصتهایی که تکرار نمی شوند . امسال باید سال دردشناسی ، علت یابی و ارائه راه حل باشد . امسال باید به دنبال شناخت جامعه خود باشیم . هدفهایی تعریف شده را دنبال کنیم . گاهی فقط تماشاچی بوده ایم . گاهی حتی مخرب . گاهی پشت به خود ایستاده ایم . وقت تغییر فرا رسیده است . ما همیشه به جای جایگزین کردن بهتر به جای بدتر و ارتقا دادن و ارتقا یافتن خط کشیده ایم و گذشته ایم . حذف فرهنگ بومی ما را به اینجا رسانده است . در مقام ارزشگذاری فرهنگی با تردید روبروییم . اگر در جستجوی نشاط اجتماعی دیرین خود هستیم لااقل به دنبال کسب ضرورتها باشیم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط اعظم آیتی زاده
|
