پای صحبت قدیمی ها که می نشینیم چیزهای تازه یاد می گیریم . انگار همه به هم پیوند خورده ایم . همه می شویم آشنا . همه می شویم خویشاوند . پیکره ای یگانه و بی مانند و دلخواه . اما درونمان را که می کاویم تعادل بهم می خورد . حاشا بالا می گیرد و تناسخی بیصدا آغاز می شود . پوسته نمی اندازیم که نو شویم . پوسته روی پوسته می کشیم و سخت تر می شویم . قیاسهای دنباله دار دیروز و امروز و فردایمان را درهم می آمیزد تا یک طبقه بندی پنهان را شکل دهیم و نامها را پشت سر لقبها محو کنیم . حالا دیگر همه مزاحم اند . همه رقیب اند . مثل یک بازی است . رقابتی باید باشد . من خوبم تو بد . من دارم تو نداری . من می توانم تو نمی توانی ... قصه همان است اگر به یاد آوریم که دخترانی بودند سرخوش و نامشان همه ماه نسب ؛ ماهجهان و ماه نشان و ماه منیر و ماه زری . آب چاهشان خشکید . گفتند از چشمه آب می آوریم و چشمه دور بود . دخترها اما همدل . درازای راه با آوازهاشان ، خنده و شوخیهاشان کوتاه کوتاه شد . نه ترسیدند . نه لرزیدند و به چشمه رسیدند . عکس رویشان در آب افتاد . فریبا بودند فریفته روی خود شدند . قیاس کردند خود را به برترین ها و نشاندار کردن یکدگر با نمادهای حقیرانه و راه بازگشت چه صعب شد و طویل که جدا جدا می آمدند و دلشکسته ؛ اندوه و کینه راه را بسته بود . قصه امروزمان هم همین است . آن چیز که کنار هم نگه مان می دارد وابستگی هایی است از جنس نیاز و درماندگی والا می گوییم هر کس آبش از خودش ، نانش از خودش ، آخرتش هم پای خودش . امروز هم فقط خود را می بینیم و آب را نمی بینیم . آب را که هدف است و رنگها را اگر می نمایاند در پناه بیرنگی اش برای این است که ماه بهتر دیده شود ؛ ماهی که سهم همه است .
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:26 توسط اعظم آیتی زاده
|

گاهی بد نیست که بنشینیم و یک دو دوتا چهارتایی بکنم که همیشه حسابگرمان خوانده اند و کنار همه صفتهای ریز و درشتمان این یکی را برجسته تر نموده اند . اما یادمان نرود که یک اصل این حسابگریمان می تواند در قدرت مقایسه و آینده نگریمان باشد . پس بد نیست که چوب بلند خاطره را برداریم و دیروز و امروزمان را کمی حلاجی کنیم و ببینیم که چه قدر تغییر کرده ایم ؟ تغییرها را دسته بندی کنیم و با عنوانهای مشخص تری بنماییم . پس ابتدا باید کمی از خود فاصله بگیریم و تماشا کنیم که گاه تفنن می تواند ساده ترین بهانه باشد برای رسیدن به اصولی که اصالت دارند . مرور قصه های دیروز آغاز مناسبی به نظر می رسد . اینجا سرزمین کم قصه ای است اما همان قصه های اندک خصوصیات خودشان را دارند . اینجا قصه ها پایان ندارند . همه چیز در تعلیقی گنگ فرو می رود و خوشبختی مرسوم نمود نمی یابد . قصه ها اغلب سمبیلک اند اما ساده روایت می شوند . پیچیدگی ندارند . متلها توی دایره تکرار می آیند و می روند و تو نمی فهمی که سرنوشت آدم قصه چه می شود . هلوردی و دودر و شزه . اسمهایی که این روزها گم شده اند . آدمهایی که نقش سایه وارشان روی کودکیمان جا مانده است و با این وجود هیچ وقت نماندیم تا بیابیم که چرا باید از آدم تنها ، آدم آواره ، آدم عاشق ترسید . قصه های ما قصه ترسهاست . موجوداتی که در گرمای ظهر تابستان سرگردان می شدند و سرخوشیهایمان را توی سردابهای عمیق می خسباندند . همیشه موج ، خورشید ، درخت و سایه های لرزان می رفتند توی قالب آدمهایی نادیدنی تا سبب ترس دیروزمان و محتاطانه زیستن امروزمان باشند . پس برای شناخت خود بیاییم قصه ها را به یاد آوریم . افسونی که روزی خوانده شد و روزها از یاد رفت .
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:40 توسط اعظم آیتی زاده
|
