کلاس سوم ابتدایی بودم که در اولین انتخابات زندگیم شرکت کردم . دو سال قبل ، ناظم مدرسه می آمد بچه ها را به قد می کرد و دست می گذاشت روی شانه درشت هیکلترین عضو کلاس و می گفت این باید مبصر باشد و ما همه با صدای بلند به مبصر کلاس تبریک می گفتیم . خانم معصومی اما رویه دیگری داشت . گفت داوطلبها اسمشان را روی تخته سیاه بنویسند و ستونها پر شدند . بعد گفت حالا داوطلبها یک یک بیایند و بگویند که چه می خواهند بکنند . همه آمدیم . حرف زدیم و حرفها همه شکل هم بود . بعد نوبت تبلیغات مخفی تر رسید . یکی از اعضا تک تک با همکلاسیها دیدار می کرد و می گفت اگر به من رای بدهی به تو رای خواهم داد و یک رای را در برابر بیست و سه رای عرضه کرد و انتخاب شد . ناظم که اسمش را خواند بلوا به پا شد . نه ؛ ما او را نمی خواهیم . ناظم مبهوت به گروه معترض نگاهی کرد و گفت : خود شما اسم او را نوشته اید . مگر این دستخط شما نیست . آنهایی که حتی یک رای نیاورده بودند گفتند : درست است ما به او رای دادیم اما او به ما رای نداده است . ناظم به مبصر منتخب نگاهی کرد و گفت : این بار بدشانسی آوردی . می دانی چه بدشانسی ؟! دخترک با لبخند گفت : بله . اگه هر معترض فقط یک رای آورده بود حالا اعتراضی در کار نبود . ناظم برگه های رای را دور ریخت و با اقتدار گفت : دوباره رای می گیریم . و آن روز دخترک فریبکار تمام مدت کنار تخته سیاه ایستاد و از حضور در زنگ تفریح محروم شد .
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:47 توسط اعظم آیتی زاده
|

مبنای هر تعامل سازنده در جامعه توجه به اشتراکات و تجانسات فرهنگی است . زمانی پای چالش و منازعات به میان باز می شود که به جای درک مناسب از تفاوتها ، به حذف مخالفها بپردازیم . متاسفانه جامعه ما درگیر یک پیشینه سکوت بوده است . اکنون همه می دانیم که هدف باید از الگویی صرفا ذهنی به سمت ساختاری عملی حرکت کند و آنچه می تواند واسطه این دو باشد بیان است . بیانی دلالت گرا که سبب همبستگی افراد پراکنده جامعه شود . ما به یک هویت مستقل شهروندی نیاز داریم . درک و پذیرش مفاهیمی که سکونت در اینجا را برایمان دلخواه کند . اکنون متاسفانه دچار برانگیختیهای احساسی می شویم و به جای انتقال مفاهیم به پرخاشگری می پردازیم . بیان خواسته ها و انطباق سیاستگذاریها با آنها ، تضمین کننده منافع شهری خواهد بود . در این میان نقد نقش بارزی خواهد داشت اگر درست انعکاس یابد و بدور از سوء تعبیرها ارزیابی شود . نقد و بیان نظریه ها نمود قدرت پنهانی است که همیشه منجر به شناخت کاملتر می شود . پس باید تلاش کنیم که رقابت بازدارنده را تبدیل به چاره اندیشی محققانه کنیم و فراموش نکنیم که ارزش قلم و بیان والاتر از بسط تنازعات و جدلهاست ؛ البته جایگاه دفاع منطقی همواره محفوظ است .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:2 توسط اعظم آیتی زاده
|

باز هم همهمه است صداهایی که دور می شوند . صداهایی که گم می شوند اما امروز این صداها می شوند نجوای ملایک سنجاق به بال غزل و آنقدر تکرار می شوند که نمی توان از یادشان برد . امروز هم بدرقه دیگری را شاهدیم . کسی که آمد ؛ لختی پا سست کرد و به تماشا ایستاد و بعد ناصبورانه گذشت . نقشی که ماند از او ، شد دفتر شعری نشسته بر باد که حافظه زمین سالهاست که مجال نیکوسپاری را از یاد برده است . شعر آصفی شعری است در تجلی ؛ گویی همان کلمات تحقیر شده واپس نشسته صیقل یافته اند در بیانی که تنها یک منتقد اجتماعی صرف را به یاد نمی آورد . بلکه شده اند تصویر عاشقانه سرایی که می تواند ذهن و اندیشه آزادش را از ملموسترین مسایل اجتماعی تا برهوت خشک واژه های مهربانی این سرزمین بگستراند . شعری که با بیانی طنزآلود و ستیزه جو هجو می کند و با زبانی پرمباهات و بی قرار زادگاه خود را می ستاید . در شعر او پراکندگی موضوعات چیزی از روانی بیان نمی کاهد . وقتی حرف از هویت و نمادهای بومی است سخن بی اراده در اوج است . توصیفاتی که نیاز به تامل و انتخاب آگاهانه ندارند و خاستگاهی ذهنی و منشأ پویایی داشته اند . اینجا زبان عقل در پس زبان دل جا می ماند و شعر به تمامی نمایان می شود . شعری اخلاقگرا که به عمد وامی ماند از شرح معشوقه در حجاب . حاصل تربیتی که پیدا و پنهان را برایمان مرزبندی کرده است . محدوده ای که بار عاطفی کلمات پدید آورده اند و در شعر او گاه سخت دست و پاگیر شده است اما شاعر زیباگوی سرزمین ما با هیجانی مختص خود واژه ها را نامتناهی می کند ؛ مطلوبی که متاسفانه امروز آن را در شعرهایمان کمتر احساس می کنیم . یک ضعف برانگیختی که اشعار قریب به اتفاق شاعران این دیار را به هم شبیه کرده است . شاعران مقابله و مناظره که در این مرزبندی بازتاب یکدیگرند و دخل و تصرف حسی بر پایه تکرار الگوهایی چون سید و آصفی و مرتب از عمق شعرشان کاسته است . تجربه کردن تجربه های خودانگیخته دیگران مصداق حرکت تسلسل واری است که شور شعر را تباه کرده است . نگاه اجتماعی ، ذهنی یا طبیعتگرای حاکم بر شعر را می توان پاس داشت لیک نه با شعر بدون استعاره ، شعر بدون ایهام ! که گاه سادگی زبان مساوی می ماند با ساده انگاری احساس ! اگر در جستجوی چیستی و چگونگی اعتنای عام به شعر دیروزیم باید که این پوسته را کمی بشکافیم ؛ با تعابیر آشتی کنیم . پاک اندیشی را به جای پاک گویی علم کنیم . شعر زبان تمرکز نیست . زبان بی پروایی است . اگر عناصر موجود کافی نیست نگرشهای تازه ابداع کنیم . زبان ، فرهنگ ، احساس ، اعتقاد زاینده اند . اگر بازسازیشان کافی نیست مولد شویم . نگاه تحسین برانگیز را در کنار نقد منصفانه پذیرا شویم . از این زبان طراوت ، شادی خلق کنیم . خردگرایی محض شعر را به استحاله می کشاند . باور کنیم که زبانمان طبیعتی پر جنب و جوش دارد و می تواند گویای الهامات ذهنی و روحیمان باشد . همانگونه که در شعر آصفی دیده می شود . قصد من در این مجال نقد شعر امروزمان نیست . امیدوارم عزیزان بر من خرده نگیرند که اگر حرفی گفته شد صرفا از سر انتظاری است که زبان آوران این سرزمین پدید آورده اند ؛ آنانی که خاموشی بیان امروزشان را نمی توان به آسانی باور کرد !
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:4 توسط اعظم آیتی زاده
|

شهر من میان خمیازه کشداری گم شده است . آدمها می آیند و می روند بدون آنکه با تحسین به زادگاه خود نگاه کنند . هر کس با تاسف سری می جنباند و می گوید بهبهان دیگر جای زندگی کردن نیست . اینجا مردم شاد نیستند . آنها که مانده اند ناگزیزند . آنها که رفته اند ناگزیر بوده اند . اگر تمایلی هست بیشتر ریشه دارد در تعصب نه تعلق خاطری که ماندن را توجیهه کند . سالهاست که داریم خالی می شویم . سالهاست که داریم از درون خالی می شویم و هنوز می گوییم ریشه های قدیمی ؛ همان بزرگترهایی که ترکمان می کنند . حالا خیلیها در شهر خود غریبه اند . چون وچرا که می شود ، می گوییم و می شنویم که اینجا شهر پیری است . شهر غمگینی است . شهر بی نشاطی است و آنها که آمده اند ولو برای چند روز ، فقط به دنبال خاطراتشان هستند ؛ خاطرات آدمهایی که نتوانسته اند جامعه تحسین برانگیزی از خود به یادگار بگذارند . همه می پرسند مگر امروز قابل پیش بینی نبود پس چرا کسی کاری نکرد ؟ آخر همه جوامع و همه شهرها تغییر می کنند پس چرا اینجا بهتر نشده است ؟ مگر پیشرفت و تمدن به جز زاده تفکر و عملکرد انسان است ؟ همه طلبکار هم می شویم اگر خیلی منصف باشیم و نخواهیم با بیتفاوتی فقط بگذریم . حالا اینجاییم و برابرمان فرهنگی که به سمت انزوا در حرکت است ؛ عاری از جوشش درونی . موقعیتهایی که دور می شوند . فرصتهایی که تکرار نمی شوند . امسال باید سال دردشناسی ، علت یابی و ارائه راه حل باشد . امسال باید به دنبال شناخت جامعه خود باشیم . هدفهایی تعریف شده را دنبال کنیم . گاهی فقط تماشاچی بوده ایم . گاهی حتی مخرب . گاهی پشت به خود ایستاده ایم . وقت تغییر فرا رسیده است . ما همیشه به جای جایگزین کردن بهتر به جای بدتر و ارتقا دادن و ارتقا یافتن خط کشیده ایم و گذشته ایم . حذف فرهنگ بومی ما را به اینجا رسانده است . در مقام ارزشگذاری فرهنگی با تردید روبروییم . اگر در جستجوی نشاط اجتماعی دیرین خود هستیم لااقل به دنبال کسب ضرورتها باشیم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط اعظم آیتی زاده
|

به روزهای آخر تقویم که می رسیم شور و شوق تازه ای به جانمان می نشیند . همه در جستجوی طراوتیم . گویی بار دیگر امکانی یافته ایم برای باز بینی ، بازیابی و تغییر آنچه که نمی خواهیم . امسال هم دارد روزهای آخرش را سپری می کند . سالی که به زعم من سال خوبی بود . این که ما هر سال قسمتی از داشته هایمان را از دست می دهیم چندان هم غیر طبیعی نیست . اینکه بدانیم چه چیزهایی آنقدر برایمان مهمند و ارزش دارند که نباید از دستشان بدهیم اهمیت دارد . امسال سال تجربه هاست . سالی که بعد از قرنها بیصدایی و تکصدایی ، همصدایی را آموختیم . مهارتهای تحلیلی را آموختیم . حرف زدیم . انتقاد کردیم . حمایت کردیم . و مصمم شدیم بر شناخت و احیای همه مفاهیمی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم تداعیگر نام بهبهان است . امسال نیاز به ابزارهای تازه را حس کردیم و به مولفه های مشخص تر زیستی – ذهنی رسیدیم . امسال یاد گرفتیم که بحران را هم می توان به تعامل بدل کرد . اما امسال فرصت ارزنده ای را از دست دادیم . برگزار نشدن همایش روز بهبهان پایان تصور خوشی بود که یکسال در اندیشه و قلب و جانمان پرورانده بودیم و سخت بود که مجموعه ای پر توانتر از خواست ما عقبمان بنشاند . سال دیگر اما فرصتی دوباره خواهد بود که انشاالله هدفمندتر حرکت خواهیم کرد . و حرف آخر : عادت کرده ایم همه چیز را قسمت کنیم . زمان را و لحظه را ، حتی خودمان را و این سهمهای معین تقدیر گنگی شده اند که در پذیرش آن محو مانده ایم . بهار اما ، هجای ساده ای است که می گوید : همیشه می توان تغییر کرد . همیشه می توان تغییر داد . پس حضور این زیباترین بهانه آغاز بر وب نویسان فرهیخته همشهری مبارک باد !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط اعظم آیتی زاده
|

دیگر زندگی فقط محدود به زیستن در یک دنیا نمی شود و ما انسانها در مجموعه ای از دنیاهای متوازی ، متداخل و گاه متضاد و متعارض زندگی می کنیم . امروزه آنچه که بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارند درک این مجموعه و تلاش برای دستیابی به یک هماهنگی شناختی و رفتاری است . دانشی که می تواند فرد و جامعه را از مرحله بازماندگی و عدم توازن خواسته ها و نابودی داشته ها به سمت پویایی و گزینش با اهمیت ترینها و کسب برترین ها سوق دهد . اینجا باید کمی به روشهایی بپردازیم که بدون تجزیه و تحلیل در ذهن و فرهنگ ما نهادینه شده اند . نگرشهایی که مبتنی بر مقایسه ، دووجهی دیدن ، پندار و جزئی نگری هستند . ما همواره در حال انجام یک مقایسه ذهنی هستیم . مقایسه ای که همراه شده است با خودبرتربینی و غروری ذاتی که هر بار ما را می کشاند به بن بست ما وضعیت بهتری داریم نسبت به ... . شاید بتوان آن را با نوعی عزت نفس خلط کرد که پذیرش حداقلها را برایمان آسان کرده است . اغلب ما با این دست جملات بزرگ شده ایم که داده خدا را شکر . ما خیلی بهتر از بعضیها هستیم یا امروز بگذرد فردا خدا کریم است . این نوع تفکرات در جامعه ما بخصوص در افراد مسن تر نوعی جبرگرایی را پدید آورده است و قابلیت خطر کردن را از آنها و ما گرفته است . آنچه که امروز باید بیاموزیم این است که مطلوبیت یک فرایند کمالجوی و رو به رشد است ؛ مفهومی که متاسفانه در اذهان اغلب ما با بد نبودن مترادف شده است و یا تنها به سطوح مادی زندگی ما پرداخته است . در این سامان یقین مبنایی تجربی دارد . پس نوگرایی در هاله ابهامات عقیم مانده و به جای آن تقلید در همه شئون زندگی جاری شده است . اوج زندگی بدون تنوع را می توان با گذر از کوچه و پس کوچه ها به راحتی حس کرد . ما با رنگ ، با فرم و با خلاقیت سخت بیگانه ایم . البته این عدم تمرکز ما با جلوه های شاد زیستن به معنای عدم دانش ما نیست . شاید بتوان بزرگترین علت آن را گرفتار ماندن در چنبره عادت دید . عادتی که خود تابعی است است از توابع دو وجهی اندیشیدن ما ؛ وقتی که همه چیز یا مثبت اند یا منفی ؛ جدولی دو خانه که از هر تفکری ، خوب و بد می سازد و سبب جهت گیری برای دفاع یا دفع می شود . نگاهی که ما را از انتخاب راههای میانه و تجربه دریافتهای متفاوت محروم گردانیده است . افراط و تفریط در تک تک زوایای زندگیمان نمایان است و اگر کسی بخواهد راه سومی برگزیند متهم به عدم صداقت می شود . ما اساس بودنمان را بر پایه پندار بنا کرده ایم نه واقعیت و این پندار مجموعه آن چیزهایی است که دیگران درباره ما می اندیشند . برای گریز از به اصطلاح در دهان خلق بده نشدن دور مانده ایم از سازوکار محاسبه گرایی تخصصی در جهت حفظ یا کسب منافع عمومی و گاه حتی خصوصی خود . بارها از خود پرسیده ایم که با وجود این همه وحوه مشترک چرا تا این حد و اندازه گسیختگی ؟! مگر نه این است که پیش ساختهای مشترک تاریخ و زبان و فرهنگ و قومیت در یک فضای واحد سبب یگانگی و رشد معرفتی است . پس این عدم تعادل ناشی از چیست . همه معتقدیم که اینجا آنگونه که درخور مردمان آن است پیشرفت نداشته است در حالی که در شرایطی مهیا برای سازندگی قرار داریم . ما خوب می دانیم که رشد جوامع تابع رشد زمانی نیست . می دانیم که رشد یک مفهوم غیر ایستا و ضابطه دار است . مفهومی که اعتقاد می خواهد و باید مبنایی ذهنی پیدا کند و چهار چوبی عقلانی بر پایه عینیت داشته باشد . رشد مفهومی جاذب است و باید در تک تک افراد یک جامعه به شکل عاملی روشمند رسوخ کند تا بتوانیم از مرحله بلاهت خطاناپذیری و انحصار طلبی گذر کنیم . جنگ برای ما آموزشکده بزرگی بود که باید مفاهیم و ارزشهایش را بازیابی و باز شناسی کنیم ! هر کس سر خود را بگیرد و برود ؟ یا با ادعای بی ادعایی پا پس بکشد ؟ این که نمی شود . همه می دانیم که این خانه ماست . شهر و زادگاه ماست و هر جا که باشیم ما را به نام این گوشه از زمین خدا می شناسند . پس کمی بیندیشیم تا شاید دریابیم که این جزئی نگری معمول ، ما را از بازشناسی کلیت مجموعه اهداف دور نموده و فرصت حرکت و دفاع منطقی از هدف را به منازعات و تعصباتی برای اثبات مفروضات خود بدل کرده است .
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 18:28 توسط اعظم آیتی زاده
|

اینجا گویی همیشه موازنه ای در جریان است ؛ برای حفظ تعادل در سطح ، گاهی تا مرز یکنواختی محض و حاصل همیشه رخوت اجتماعی و عدم پویایی و ارتقاء فرهنگی است . اینجا هر حرکت و تقلایی با بحثهای سلیقه ای و محافظه کاری فکری و ملاحظات جناحی همراه می شود و عقیم می ماند . اینجا هیچگاه هیجان هدفمند فرصت تبدیل به جاذبه را نمی یابد و افراد در گوشه گیریهایشان فقط در پی حفظ آرامش شکننده خود هستند . با این وعده که تا زمانی دیگر وقتی دیگر و شرایطی مهیاتر و با این استدلال که ما دعوا نداریم ، ما دنبال شهرت جهانی نیستیم ، ما آنقدر خودمان را می شناسیم که نیازی به ابراز وجود نمی بینیم برای خود رضایت خاطری کسب می کنند . آری ما همیشه مفری برای کسب رضایت خاطر خود می یابیم . این مسئله شاید ناشی از این باشد که گروهی از ما هنوز خود را در مرحله جستجوی هویت فرهنگی می بینند و در حال وامگیری پراکنده از الگوهایی بعضا آشکارترند . ایجاد ناهماهنگی و پدید آمدن تنش اولین معضل این نوع بینش است . همیشه نفی خود با سایه نشینی قامت دیگران همراه است و مقدمه ای است برای گریزی ناگزیر که سالهاست درگیر آنیم . به گمان من دیگر وقت آن است که به خود مجال حرف زدن بدهیم . بايد از آغاز بگوییم و نشانه ها را كنار هم بنشانیم و داشته هایمان را از دنياي خاطرات اين و آن بيرون بكشانیم . بايد یکدیگر را واداریم تا به ياد آوریم و نگويیم آن قديمها و آن قديمها و هر جمله را با يك فعل گذشته كوتاه به انتها برسانیم ، گويي كه ديگر هيچ حرفي نگفته نمانده است . بپذیریم که خاطره يك جريان سيال است . اصل است . اثيري است . روح دارد و پيوسته نو مي شود ؛ با هر بار گفتن ، با هر بار شنيدن . درست است كه نمي شود در خاطرات معلق ماند . درست است كه لحظه غنيمت است و نمي شود آن را به آني نبود تباه كرد امّا بعضي چيزها كهنه نمي شوند . بعضي چيزها به قدمت معتبرترند ! ما سالهاست که داشته ها و قابلیتهایمان را فراموش کرده ایم . چرا باید همیشه منظر بمانیم تا کسی بیاید و بپرسد اینجا چه خبر است و چه دارید و چه ندارید و ما جمع شویم گرد یک غریبه که با تعبیرهای غریبش ما را توی دنیای خدا غریبانه تر رها کند . همیشه ما را غریبه پرست خوانده اند . این تعبیر را می شود از سویی دیگر هم معنا کرد . ما با غریبه ها بهتر رفتار می کنیم تا با خودمان ، در حالی که ما برای بیان هویت خود محق تریم . از یاد نبریم که اصل برقراری هر رابطه شناخت است و آنچه که سبب شناخت می شود شناساندن است و شناساندن یعنی اعطای فرصت درک خود به دیگران . هر چیز بااصالتی قدرت تاثیرگذاری دارد . مبنای تحول می شود . وابستگی معنوی به وجود می آورد . جامعیت و مرکزیت می سازد . تامین کننده نیاز فکری جامعه می شود و به ما نگاهی همه جانبه گرا و خلاق می بخشد . اگر برای فرهنگ ، تاریخ و هویت خود اصالت قایلیم باید فرصت سازی کنیم . باید بپذیریم که لازم نیست حتما شبیه هم باشیم تا همجهت و هم هدف شویم . فرصت سازی فرهنگی یک جسارت جمعی می خواهد تا زمینه ساز بروز تجربه هایی تازه و رشد همه جانبه این سامان گردد .
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:7 توسط اعظم آیتی زاده
|

اینجا هیچ چیز عاریتی نیست و هر چیز تعریف خودش را دارد مشخص و معین . هویتهایی به سامان برای آدمهایی بی تکلف . خوب یا بد ، زشت یا زیبا ، همه در کنار هم ؛ مجموعه ای کامل که نوسان و تلاطم را از این رو به آن رو شدن نمی بیند . ما اینجا همیشه همه چیز را با هم داشته ایم . تلخ و گزنده را کنار طنز نشانده ایم و با روحیه سازگاری بالایی این بگذردهای بسیاری را تجربه کرده ایم . ما بدون آنکه دنبال فلسفه باشیم به مفاهیم صورت بخشیده ایم و یک حیات عینی را پشت سر گذاشته ایم و در این زندگی روی یک عادت ساده پا فشرده ایم ؛ غمهای دیروز مان را با خود به امروز نکشانده ایم . شاید متهم به فراموشی باشیم یا به اینکه دنیای درونی نداریم . شاید بگویند که شما برابر با آگاهیمان هنرمند ندارید . هنرمند نه به معنای متداول امروزی اش ، که یعنی هر صاحب نشانه ایی که ردپایی به جا نهاده باشد به عمد از گذشته برای امروزمان . درست است اما اینجا گویی همه چیز با هم یکی شده اند ؛ فضا ، مکان ، آدمها و اتفاقها . شاید برای همین است که قصه هایمان تک نمادهای بینش اند نه روایاتی خالق افسانه ها که اینجا مرز حقیقت و دروغ همیشه مشخص بوده است . باور مردمان این دیار ریشه در یقینشان داشته است . یقینی که نمی توان آن را به راحتی زیر چتر خرافه نشاند یا انفکاک و تفکیکشان کرد . گاهی باید فقط کلیت را دید ؛ نشانه های آغاز را که بیانگر تحول اند .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:5 توسط اعظم آیتی زاده
|

دسته ای از کلمات و اصطلاحات در خرده فرهنگها معنایی متفاوت با معنای عام آن دارند یکی از این ترکیبات قابل توجه زبان ما عبارت آدم بی سیاست در مقابل آدم سیاستمدار است . آدم بی سیاست به کسی اطلاق می شود که صداقت را با سادگی توام کرده و با اندکی زودباوری همیشه اصل را بر اعتماد یکجانبه نهاده است . او با پیشینه فکری- مذهبی که دارد همیشه منکر وجود کاستیها و نابسامانیها و ناراستیها در سطح کلان است . مرتب با این تصور که مبادا حرکتی سخنی یا نگرشی سبب ناخشنودی خداوند و خسران آن دنیای او شود خود را از مسیر تحولات دور نگه می دارد و اگر مجبور به دخالت در امری شود شدیدا محافظه کاری پیشه می کند و رای ممتحنه می دهد . آدم بی سیاست فردگرا و تقدیری است . هویت خود را در قدرتی بیرون از خود ممزوج می کند تا در صورت به بن رسیدن بهانه ای برای راضی نگه داشتن خود داشته باشد . آدم بی سیاست آدم قانعی است که صراط مستیقمش یک مسیر صاف و بدون دست انداز است . برخورد برایش مثل یک فاجعه بزرگ است و خلاصی برایش سر فرو آوردن و بی صدا گذشتن است . بهتر برایش معنایی انتزاعی است که می توان آن را در قالب شانس یافت ؛ فرصتی که بعضیها دارند و می یابند و بعضیها ندارند و نمی یایند . او در دایره ای از عادتها محبوس می ماند . سر که بلند می کند لایه ها را می بیند . سطوح را درمی یابد . تفاوتهای گزنده و تقسیمهای ناعادلانه را حس می کند اما سفره اش محدوده ای دارد که نباید بیش از آن بطلبد و این نباید را بیش از آنکه دیگران به او تحمیل کرده باشند خود پذیرفته است . آدم بی سیاست هر چند آدم خوبی است اما حجم درماندگی اش را فقط خدا می داند !
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:1 توسط اعظم آیتی زاده
|

روزی این دیار مورد هجوم واقع شد و ما مقاومت کردیم . می گویم ما ؛ این ما تاریخی دارد از نوع همان وابستگی که هر جا باشیم هنوز و همیشه شهر فقط اینجاست . اینجا و ما فراتر از هر محدوده زمانی و مکانی ، که ما من خودمان را داریم و میزان خودمان را و شگفت آنکه من ما یکی از سنگین ترین من هایی همه دوره هاست . آری روزی این دیار مورد هجوم واقع شد و ما مقاومت کردیم . مقاومت کردیم و پیروز شدیم ؛ یک هماهنگی دورنی در برابر یک قدرت بیگانه . حالا دیگر اما سالهاست که احساس خطر نمی کنیم پس ظاهرا دیگر به آن هماهنگی نیاز نداریم . طبل مقابله دیروزمان شده است سازهای ناهمگون رسوا کننده امروزمان . دیگر جاذبه ای نیست . هر چه هست دافعه است و گریز . دوری و دوستی شده است بارزترین باور این روزهایمان . چه دلتنگیها که آمده اند و ماندگار شده اند . قدیم ترها قبرستان جای خوبی بود ؛ شب جمعه ها آدمها بی بهانه می رفتند تا بهانه ای بیابند برای دیدار دوباره زنده ها . ساعتی فقط و حرفها و خبرها و آشنایی ها . گله ها گفته می شد و واسطه های نزدیک فرصتی نمی یافتند که زخم روی زخم بیاورند و خالق فاصله ها باشند . امروز اما یک سلام می تواند بی جواب بماند که تحول تازه ناگزیر روی داده است . حالا ما آمده ایم تا اینجا ؛ تا سکوت ، تا بی تفاوتی که دیگر نه همسایه معنای سابقش را دارد و نه خانواده یگانه پایگاه همیشه قابل اعتماد گذشته است . پاره پاره شده ایم و کم توان . از یاد برده ایم که امروز فقط نوع تهاجمها تغییر کرده اند اما همان ماهیت را دارند ؛ تسخیر و تبدیل و تناسخ . مدتهاست که داریم خالی می شویم . آنقدر درگیر خود شده ایم که نمی بینیم . جبهه گیریمان از نوع سنگ اندازی است که اگر جوابی هم داشته باشد شکستن خودمان است و بس . روزی اینجا مورد هجوم افرادی قرار گرفت که تظاهر می کردند به دانستن و تمسکی بی پشتوانه داشتند به ظاهر هر کلام و عمل . در همان زمان آدمهایی آمدند که منطق و کلام را می شناختند و می دانستند که همیشه جواب های هوی نیست . نه هیاهو به پا کردند و نه خزیدند در غربت سایه ها . ماندند و مقاومت کردند و همه یکپارچه شدیم . امروز هم به این یکپارچگی نیاز داریم . باید بمانیم و به خود بگوییم که این خانه ماست . خانه ای که می تواند همه را در خود جای دهد که هر حضور تواناترمان می کند اگر همراه شود با حفظ و تداوم فرهنگ اصیل همیشگیمان .
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:2 توسط اعظم آیتی زاده
|
