تبليغاتX
کدی

کدی

فرهنگی

نمی دانم اینجا قرار بود از مسایل فرهنگی شهرمان بنویسم یا معضلات اجتماعی آزاردهنده ای که کم و بیش همه جا رواج دارند و ما فقط می توانیم سعی کنیم شدت و ضعفش را کنترل کنیم. حتما شما هم- دور از جان- بیمار شده اید و حتما هم برای درمان اقدام نموده اید. شاید هم برای نتیجه گیری بهتر رفتن نزد یک پزشک متخصص را به مشاوره با یک پزشک عمومی ترجیح داده اید. اگر تا اینجای کار را آمده باشید متوجه شده اید که اوضاع بسیار خراب است. نوبت به ویزیت که می رسد خوشحال می شوید که چند دقیقه ای را می توانید مقابل پزشکتان بنشینید و از چگونگی و کم و کیف دردهایتان بگویید. توی دنیا قوانینی هست که می گوید یک پزشک عمومی باید شانزده دقیقه و یک متخصص باید بیست دقیقه برای شما وقت بگذارد. از قبل حرفهایتان را مرور کرده اید. قصد سخنرانی ندارید. یعنی درد نمی گذارد که جمله هایتان را در امتداد هم کامل کنید. پنج دقیقه هم می تواند کافی باشد و شما حتما متعجب می مانید که این جهان اولیها این همه زمان را می خواهند چه کنند. منشی صدایتان می زند از درب مطب رد نشده اید که شماره های پیاپی دیگر هم شنیده می شوند. هنوز روی صندلی ننشسته اید که یکی سمت راستتان می نشیند و یکی سمت چپ و دو نفر هم پشت سرتان می ایستد. تا اینجای کار چه حس و حالی دارید؟! من گیج و مبهوت روی صندلی ام راست می نشینم. دکتر دفترچه را ورق می زند و می پرسد: مشکل؟! سکوتم را صدای بغلدستی ام پر می کند. دکتر سر بلند می کند و می گوید: آقا اول نوبت این خانم! کلمات آقا و خانم توی مغزم نوسان پیدا می کند. همه آن چیزهایی را که در این یک ساعت انتظار دیده ام مرور می کنم. متخصص مغز و اعصاب در طبقه سوم و صدای کشیده شدن ویلچری که به سختی از راه پله ها بالا می آمد و جوان ضربه مغزی روی برانکارد و پیرزن روستایی سنگین وزنی که نرسیده بالا، کنار راه پله می افتد. محل نامناسب مطبها در شهر ما  که فکرم را به خودش مشغول کرده بود. ارتوپد طبقه همکف که هفت پله ساده را نادیده گرفته است. دارم میان این همه ناهماهنگی جملاتی در در ذهنم مرور می کنم که بگذرد بدون شرم در برابر چند غریبه دیگر از بیماری ام بگویم و فقط دکتر از آنها سر در بیاورد و بس. باید زبان دیگری ابداع کرد. چند روز پیش یکی از دوستانم گرفتار همین وضعیت در مطب متخصص زنان شده بود و در جواب اعتراضش شنیده بود که شما همه خانم هستید پس مورد شرعی پیش نمی آید. همان دردی که بخاطرش اینجایم به سراغم می آید. دست چپم گر می گیرد. دکتر می گوید: گرفتگی عصب است. منتظر پیشنهادات درمانی ام. دیگر من مخاطبش نیستم. بیمار سومی را ویزیت می کند که از در مطلب بیرون می آیم. چند دقیقه بعد توی خیابانم و به سختی جلو اشکهایم را گرفته ام. بیمار دیگری با ویلچر جلوی ساختمان منتظر است. مرا که می بیند می پرسد: خانم، فیزیوتراپی همکف سراغ ندارید؟! دلم می خواهد در این بعد از ظهر گرم کمی، فقط کمی باران ببارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:21 توسط اعظم آیتی زاده |

چند هفته پیش مطلع شدم که کتابی منتشر شده است به نام خوزستان در نامواژه های آن . کتاب نوشته محققی است هشتادو پنج ساله به نام عبدالرحمان عمادی . همیشه از میان همه کلمات شیفته نامهای قدیمی بوده ام . نامهایی که هر کدام فرهنگی منحصربفرد را در دل خود جای داده اند ؛ نامهای نامیرا! خواندن چند نقد درباره کتاب بیشتر مصمم کرد به پیدا کردنش و کتاب اضافه شد به سبد خرید . مطمئنا اولین جایی که باید چنین کتابی را جست کتابفروشیهای اهواز است . کتابفروشهای اهواز اصلا عمادی را نمی شناختند . به اطلاعشان رساندم که کتابهای این محقق را کتابخانه کنگره آمریکا هم دارد . گفتند : ما نداریم !! شما بودید چه حس و حالی پیدا می کردید ؟! این حس و حال را امسال بارها تجربه کرده ام . وقتی دنبال کتاب قصه هاب بهبهانی می گشتم و نبود . وقتی دنبال کتاب ضرب المثلهای بهبهانی می گشتم و نبود . وقتی سراغ کتابهای جوکار را می گرفتم و نبود . وقتی دنبال تعزیه های بهبهان بودم و پیدایشان نمی کردم . وقتی جلد کتابهای نمور و بیدزده کتابخانه ها را لمس می کردم ؛ کتابهایی که پیشینه فرهنگی ما را نشان می دادند ، کتابهای هویت ما . از نظام توزیع کتاب در کشور بیخبرم اما می دانم که وقتی به نزدیکترین کتابفروشی می رسیم باید روبرو شویم با مجموعه ای از کتابهایی که درباره شهر و استانمان نوشته شده اند . مگر تیراژ یک کتاب چقدر است که نشود آن را در یک شهر و یک استان فروخت ؟ صدو سی هزار بهبهانی هستیم آن وقت باید کتابهای خانم نشاطی و  قنواتی و آقای خادمیون و سید و محمدیان و ... توی انبار انتشارات بپوسد ؟ چند میلیون خوزستانی هستیم که باید از دوهزار نسخه کتای آقای عمادی فقط تک و توکی به فروش رفته باشد ؟ اصلا نظام توزیع و موانع ساماندهی آن به کنار . چرا درخواست این همه کم است ؟ چرا از حداقل حمایت برای حفظ پیشینه فرهنگیمان هم غافلیم ؟ باید به افرادی امثال خانم نشاطی و آقای محمدیان بگوییم که تا هستید دیده می شوید . تا هستید ما از شما توقع داریم . تا هستید می خواهیم که کاری بکنید . باید به افرادی امثال آقای عمادی بگوییم که ارج می نهیم زحماتی را که در این سن متحمل شده اید برای اینکه به ما بفهمانید که این سرزمین چقدر اهمیت دارد . که چقدر خوزستان بزرگ است . در پایان کتاب احمد اقتداری به خاطرم آمد . وجب به وجب خوزستان را گشته اند . از همین بهبهان خودمان چنان تصویر خیال انگیزی ارائه می کنند در کتابشان که با خواندن سطر به سطرش به خود می بالیم . کاش یاد می گرفتیم که به خودمان بیشتر احترام بگذاریم .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 1:13 توسط اعظم آیتی زاده |

هیچوقت قسمت نشد که او را ببینم اما یادش همیشه بود . از روزی که آمدیم بهبهان که پدر در جشن میلادی برگه تایپ شده شعری را به دستم داد . اولین شاعر شهرم که مجالی یافته بودم برای خواندنش حتی پیش از سید که نام آوازه تر مانده بود . بعدها فهمیدم که چندان غریبه نیستند که مثلا پیوندکار بودند به خانواده مادری و همه او را می شناختند بجز من . یک روز در یک گذر خندیدم به بازتاب نور بر سطح نقره ای یک ماشین که گفتند آقای خادمیون است و باز دور بود و دور ماندم . کتابش که درآمد گفتم امروز یا فردا پیدایش می کنم و باز فراموشی آمد و از خاطر بردم که فرصتها کوتاه هستند . باز گمش کرده بودم تا همین یک ماه پیش که دوست محققی به دنبال کامل کردن تز دکترایش تماس گرفت که می خواهم بیایم شهر و قصه های عامیانه را جمع کنم . سراغ گرفتم از صادق آصفی عزیز که راهنمایی ام کرد و نامی به میان آمد از آقای خادمیون . جویای احوالشان شدم و شنیده ها خوشایند نبودند که این شاعر بی تکلف چند سالی بود که غمهای زمینی را تجربه می کرد . هفته پیش رفتم گوشی تلفن را برداشتم و دنبال شماره شان بودم برای اجازه گفتگویی شاید که تردیدی آمد که چه بگویم وقتی که هنوز خوب نخواندمشان . باز هم منتظر دوباره ای که این بار نخواهد آمد و امروز منم که در مرگ او بر درد خویش می گریم .  

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:36 توسط اعظم آیتی زاده |

اگر تقویم طبیعت با بهار آغاز می شود . تقویم دانایی سرآغازی بجز پاییز ندارد . نمی دانم چرا و از چه زمانی مهرماه شد مطلع خواندن . اصلا کدام دلیل و بهانه ما را در فصل برگریزان نشاند سر کلاس درس و مشق که باران ببارد و ما از آب تا مهتاب را دوره کرده باشیم .

دلم برای روز های مدرسه تنگ شده است. روزهایی که مدیرش شبیه مدیر مدرسه آل احمد ها بود و معلمش مثل معلم روزهای ابری درویش زاده ها . آن روزها پای لباس نو ، کیف نو ، کفش نو در میان نبود . آن روزها انتظار مهر یک اشتیاق نمایان را می نشاند برابر یک اضطراب پنهان ؛ دوستان قدیمی می آمدند اما جدیدیها هم بودند و معلمی که نمی دانستی باز هم می توانی مورد توجه اش باشی یا نه ؟!

مهر برای هر کداممان یک جور معنا پیدا می کند . بعضی ها می گویند اصلا این روز را دوست نداشته اند و می بینم که هیچکدام شاگرد بدی نبوده اند . یکی می گوید یادم نمی رود که با چه مصیبتی جدول ضرب را حفظ کردم . بعدی می گوید نمی دانی انگار هیچ کلمه ای بدون تکرار نمی ماند ؛ آخر املاء که می نوشتم همیشه هجایی جا می ماند یا جابجا می شد . دیگری می گوید من بجای یک صفحه آ و یک صفحه ب , یک صفحه تمام آب نوشتم و تنبیه شدم . و نفر بعد سر پایین می اندازد و می گوید : شرمنده ، من اصول دین را با فروعش اشتباه می گرفتم و ... شرمنده !

یادم نمی رود آدمهایی که می خواستیم باشند تا کم و زیاد مهر را با مهربانیشان جبران کنند و کودکی هویت تازه اش را به روزهای تکلم جبرانی ها نبرد .

یادم نمی رود داشته ها و ناداشته های قدیمی را . بچه هایی که مدرسه همه چیزشان بود و از راه دور می آمدند . بچه هایی که راهشان را در گرما و عطشناکی آن و یا در سرما و باد و بورانش گم نمی کردند . بچه هایی که چشم براه جایزه و تشویق نمی ماندند . بچه هایی که درس اگر می خواندند هدف را می دیدند ؛ روزی در آینده را که می توانست والاییشان را به رخ عالمی بکشاند .

بچه های ساده دیروز مثل بچه های تنوع امروز مدرسه را یک اتفاق معمولی نمی دیدند . مدرسه عرصه پیدایی بود . بروز مسئله هایی که جواب از پیش معینی نداشتند . کلمات منضبط دیروز ، کلمات جستجوگری بودند که ابهام و سوءتفاهم خلق نمی کردند . جملات قدرت داشتند و به سبک و سیاق ارزشها درمی آمدند ؛ ادب هنوز آداب داشت .

یادم می آید آن روزها بیست ، کیمیا بود . بیست ، فلسفه داشت . همه کتاب را هم که حفظ بودی باز نمره کامل در دسترس نبود ؛ حرف از یک سماجت نادیده بود . لحظه ای که گره می خورد به یک دلواپسی آشکار که از معلم عظمتی برتر می آفرید . اولین درس این معلم همیشه یک جمله کوتاه بود : بچه ها خود را قبول داشته   باشید .

جمله ای که ما را از زمین جدا می کرد و یک امید می شد . امیدی که به صورتهای مختلف می توانستیم معنایش کنیم ؛ خودفريبي ؟ خوش بيني ؟ انتظار و يا ايمان ؟!

و بزرگ که شدیم . بزرگ شدیم تا آن را ایمانی راستین ببینیم . ایمانی گزینش گر که یادمان داد کم و زیاد دنیا , کم و زیاد انسان نیست . یادمان داد که قدرت همه چیز نیست و ما از اول ؛ از اول اول , خودمان را دوره می کنیم .

این روزها دوباره روزهای دوره شدن است . روزهای نامکرر که بازمان می گرداند تا باز از آب تا مهتاب را تکرار کنیم و به خورشیدی دل ببندیم که روشنمان خواهد کرد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 17:2 توسط اعظم آیتی زاده |

فردا اولین روز تابستانه . روزی که توی شهری مثل بهبهان اصلا احساس نمی شه . گرمای بی امان از همون نیمه فروردین ترتیب فصلها رو بهم می ریزه . بچه که بودیم تابستان با روزی توی تقویم آغاز نمی شد . مبدا تابستان تعطیلی مدارس بود . برای ابتداییها زودتر شروع می شد و برای دبیرستانیها دیرتر . تابستان نمادهای خودش رو داشت . واضح ترین این نمادها کوچه گردی بچه های آلاسکافروش بود . خنکایی خوش طعم و خوشرنگ ؛ نارنجی و قرمز و سبز . رقابت بین فروشنده ها جالب بود . اونی که کمتر داشت عقب می ایستاد تا اونی که براش خیلی مونده بود کاسبی کنه . صدای پنکه و کولرهای آبی توی فضای زیرزمینهای گود با دعوت به یک خواب اجباری در نیمروز شروع می شد . ما بچه ها خودمون رو به خواب می زدیم تا صدای نفسهای بزرگترها یکنواخت و آروم بشه . بعد بیصدا پله ها رو بالا می اومدیم تا توی اتاقی گرم بساط نمایش راه بندازیم . متکاها خونه می شدند و مدادرنگیها شخصیتهای قصه و بزرگترین زینت این شخصیتها تورهای رنگی و دکمه های جورواجور . گاهی سر انتخاب رنگها بگومگو می شد . صورتی ملوس بود و قهوه ای متفکر . سبز متفاخر بود و قرمز پرهیجان . زرد خیلی شاد بود و سیاه خیلی موقر . سفید کامل بود ؛ قدبلندتر از همه . با اینکه اصلا کارایی نداشت . بعضی رنگها کوچیک بود مثل آبی و نارنجی . اونا بچه می شدند و خانواده هایی بزرگتر تشکیل می دادند . بازی ترسیم آینده بود . بازی رویاها و آرزوها . دنیای پسربچه ها اما بزرگتر و واقعی تر بود . از من . صدای پاهایی در حال گریز و ضربه های توپ و مجادله هایی بی امان بر سر اصابت کردن یا نه . معتوک ؛ چاله ها و کپه های گل رس و نگاههایی خیره و پردقت و اضطراب رقبایی که پیش افتاده بودند . همه چیز واضح و آشکار بود . یارکشی هم محله ایها هم جالب بود . وقتی دور هم جمع می شدند همه نظام دنیا بدستشون می افتاد . دنیایی که دیگه توی یک محله و توی یک بازی و توی یک رقابت خلاصه نمی شد . تابستان اون سالها ، سالهای بچگی یک مشخصه عجیب و خاص داشت ؛ بین دسته بندیهای ریز و درشت هیچوقت حقیقت گم نمی شد و چیزی به اسم ناامیدی وجود نداشت . ما بزرگ شدیم تا لحظه هامون کوچیک بشند و دنیاهامون نامنصف .

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 12:5 توسط اعظم آیتی زاده |

اینجا همیشه حرفهایی عامتر گفته می شود تا مخاطبانی خاصتر را راضی نگه دارد اما گاهی باید از معضلاتی معدودتر و حتی شخصی تر سخن گفته شود . من گمان می کنم که در فرهنگ ما عقل و منطق در مرتبه ای فروتر از احساس قرار گرفته است . آن هم احساساتی فردی و تک رو . گویی صلاح خود را بهتر از همه تشخیص می دهیم و گوشمان به احدی هم بدهکار نیست . به نوعی ما مردمانی مطیع ولی سخت مستبد و گرفتاریم . یک واکاوی ساده در گذشته تک تک ما موارد بسیاری از این جهتگیریهای صرفا عاطفی را نشان می دهد . درست وقتی که تصمصم گیرنده نبوده ایم . وقتی که قسمتی از اختیارمان به دست دیگران سپرده شده بوده است و امروز ما به سادگی درمی یابیم که بهترین تصمیم گرفته نشده و چیزی از جنس بینش و آینده نگری بر سرنوشتمان حاکم نبوده است . هیچکس نمی داند فردا چه می شود اما همین فردا هم نشانه دارد و می توان با برنامه و هدف به سمتش حرکت کرد . قسمتی از امروز ما نیز شامل ناشناخته هاست . هر لحظه می تواند حادثه ای روی دهد و به بودنمان صورتی دیگر ببخشد . ما قدرت تطبیق پایینی داریم . حاضریم برای یک عمر مقیم گذشته شویم اما با وضعیت تازه روبرو نشویم . اگر این تغییر از سر اجبار باشد ترجیح می دهیم آن را پنهان کنیم . آن را راکد نگه داریم . خیلی چیزها را می شود دید و حرف نزد اما وقتی پای بودن یک آدم در کار باشد باید این اختیار را داشت که اختیار تصمیم ناآگاهانه گرفتن را از دیگران سلب کرد . در هیچ جای کشور ما نهادی اجتماعی با قدرت اجرایی در این سطح وجود ندارد . حتی مراکز پیشنهاددهنده و پیگیر هم دیده نمی شود . فقط یک سری عنوان که باید بسراغشان رفت و برای دیده شدن تقلا کرد و بالا و پایین پرید ؛ مگر شانسی باشد و آدمی که با حرفهایش تو را یک بار دیگر قانع به پذیرش کند . یک حصار دیگر و این بار محکمتر . چه می شود کرد ؟ باید راضی به رضای خداوند بود . این پیشانی نوشتی است که نمی توان از آن رها شد . اینا را به هم می گوییم و خوشحالیم که دیگری را آرام کرده ایم . می خواهم بگویم هیچ حقی را نمی توان از انسانی سلب کرد به جرم اینکه با نقصی مادرزادی به دنیا آمده یا اسیر بیماریی ناشناخته شده است و یا زندگیی متفاوت از برداشتهای عمومی ما دارد . این کاری است که ما می کنیم . مثلا در فرهنگ ما نقص آشکار جسمانی به مثابه گناهی نمایان دیده می شود . اغلب چنین انسانهایی در امنیتی ثابت و بی تنوع زندانی می شوند و اجازه نمود خود را نمی یابند . به نوعی سرگرمشان می کنیم تا نخواهند . تا محدوده های ما را بپذیرند . تا با خیال راحت به این فکر کنیم که برایشان هر کاری کرده ایم . ما راه توانمند شدن را بر یکدیگر می بندیم . دنیای ما تبدیل به دنیای تصرفهای کوچک و ترسهای بزرگ شده است . امکان غافلگیریهای ناکارآمد را به جای توانایی انتخابهایی هوشمندانه نشانده ایم و پیش از حرکت بریده ایم و پیش از شکست تسلیم شده ایم .  ما در محدوده های محقر ذهنیمان ، خود و آدمهای بسیاری را اسیر کرده ایم و خود را متقاعد کرده ایم که آینده را فقط به یک شکل ببینیم . با باوری تقدیرگرا تأکید بر خطاناپذیری خود داریم و یادمان می رود که آمده ایم تا حضوری سودمند داشته باشیم . یادمان می رود که توانمندی ذهنیمان از ما کمال گرایی می خواهد . چیزی که نباید آن را با تحمل یا تحمیل پنهان و  نابود کرد .

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 12:43 توسط اعظم آیتی زاده |

مدتهاست که این صفحه وب نگاشت خالی مانده است. نه به این دلیل که حرفها همه گفته شده و نه به این دلیل که این حرفهای گفته شده فقط در حد حرف مانده و هیچ حرکت و تغییری ایجاد نکرده است. گفتن شاید هموزن شنیدن باشد. روزی دوستی پیام گذاشتند که بنویسیم حتی اگر تنها خواننده­اش خودمان باشیم. امروز فرصتی شد برای گذشتن میان سایتها و وبلاگها و من متعجب از این همه خاموشی و از یاد بردنها و از یاد رفتنها. به خاطرم آمد که چند ماه پیش می خواستم روی موضوعی کار کنم که نگاهی داشت به کارافتادگی ذهنی در فرهنگ ما که قسمتی از زندگی ما را خالی می کند و مقدمه ای برای نمود سالهایی در انتظار مرگ می شود. لحظه هایی که گذرشان را بیشتر می خواهیم تا ماندگار کردنشان را. انگار که دین خود را به طبیعت ادا کرده ایم و دیگر کاری باقی نمانده است. آن روزها داشتم فکر می کردم که چرا اغلب ما از تعریف هدف برای بودنمان عاجز می مانیم؟ چرا محرک و انگیزه­های ما باید خارج از وجودمان شکل بگیرند و چرا زندگی کردنمان نیاز به دستاویز دارد؟ چرا ما به بازنشستگی معتقدیم و عملا رکود را جزئی از حیات بحساب می آوریم؟ چرا همیشه از موانعی می گوییم که پشت سر گذاشته ایم و یک حس فرسودگی از این نوسانات رو به خود و محیط القا می کنیم؟ زندگی را باید تحمل کرد تا بگذرد و تمام بشود! این را از خیلیها شنیده ام ؛ به نوعی دلداری می ماند!! گاهی فکر می کنم که ما برای مفهوم زندگی یک الگو و یک شکل را تصور کرده ایم و اگر در جایی با نوعی عدم همسانی مواجهه بشویم در باور و پذیرش خود یا دیگری مردد باقی می مانیم . آیا چنین مواردی در زمره بدفهمیهای فرهنگی نیست؟

امیدوارم که هر کدام از ما هدفهای مشخص تری برای گفتن و نوشتن پیدا کنیم و شاهد شکستن این سکوت ناخواسته باشیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:3 توسط اعظم آیتی زاده |

هر تصور ، مقدمه یک ایجاد است اما نگاه شتاب زده یا سهل و ساده انگارانه یک شکست را رقم خواهد زد . شکستی که دوران نقاهتی طولانی به دنبال خواهد داشت . در صورت عدم تشریک مساعی آگاهانه و یکپارچگی محلی و بومی محسوس ، بنیاد مدنظر پیش از آنچه شکل درستی به خود بگیرد به یک محفل بدل خواهد شد . کمی تعارف ، کمی گلایه ، کمی گفتگو ؛ بدون آنکه دگرگونی مشخص و آشکاری در راستای اهداف ایجاد کند . حتما این پرسش مطرح می شود که چرا ؟ پاسخ من چندان پیچیده نیست . چنین بنیادی پیش از هر چیز نیاز به قدرتی برای مشروعیت بخشیدن به تصمیماتش دارد . ضمانت اجرایی می خواهد . هماهنگی تبادل نظری و اعتماد متقابل می خواهد . مطالعه جزء به جزء می خواهد . همکاری داوطلبانه می خواهد . انجمنهای تخصصی می خواهد . به فرض که تنش میان خواستهای متفاوت حل شدند آماده سازی مردم برای حرکت و رشد نیاز به تبلیغات ، سازماندهی و جذب بودجه و تامین امکانات مالی دارد . خوب می دانید که جهت گیریهای جمعی دیگر معنایی ندارد . ما در جامعه ای زندگی می کنیم که پیش بینی رفتارها در جلب مشارکتهای مردمی کار سختی به نظر نمی آید . توقعات متقابل گروههای فکری و سیاسی هم از یکدیگر به بی اعتنایی و نادیده گرفتن ختم می شود . ما قادر به نقد رودر رو نیستیم . اغلب نقد و هجو برایمان یک تعریف را دارد . هر حرکت جمعیمان با تضاد و ستیز با خود روبرو می شود . در حالی که چنین بنیادی علاوه بر تایید اجتماعی نیازمند هماهنگی طراحان ، برنامه ریزان و مدیران اجرایی است .

خوب می دانیم که خواسته ها ، مهارتها و مسئولیتها درست تعریف نشده اند . خوب می دانیم که همه کار می کنند اما همگام نیستند . تناسب ندارند و رقابت موثر حس نمی شود . در جامعه ما حد ارتقا در حداقلها تعریف شده است و انگیزه های فردی فرصتهای دسترسی را کاهش داده است . ما در جریان بلامنازع کسب و تکمیل اطلاعات عقب مانده ایم و حتی با نیازهای آموزشی یک جامعه مدرن هم بیگانه ایم .

این در حالی است که آینده در ضرورت پیشرفت خلاصه می شود . ما کجاییم ؟ ما همچنان برای بقا دست و پا می زنیم . وقتی کلیت یک شهرستان در روابط متقابل اثری از توسعه لازم را نبیند خسته از حاشیه نشینی و وعده تغییرات بدون پشتوانه خود وارد رقابت خواهد شد و اولین خواسته و منطقی ترین خواسته جدا شدن است که شاید خود قادر به دنبال کردن راه و شیوه ای موثرتر باشند . با تحلیل نمی توان تقاضا را از مردم گرفت . درست است ما به مشارکت گسترده تر اجتماعی برای ارتقاء هوشیاری اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی نیازمندیم و شاید تشکیل بنیاد توسعه بهبهان به عنوان یک نهاد آسیب یاب بتواند موثر باشد اما ضعف ما دیگر یک عارضه زودگذر نیست . تغییر نوع نگرشها و حذف طبقه بندیهای تعصبگرایانه و برتریجویانه و برقراری تعامل با همه می تواند ما را در گزینش راههای مطلوبتر رسیدن به اهداف کمک کند .

بنیاد توسعه بهبهان می تواند ابزاری برای بیان قدرت باشد ؛ نهادی خواهنده ، بیان کننده افکار عمومی ، نیازسنج و ارزیاب و ارزش دهنده .  نیازی که داشته ایم ، داریم و خواهیم داشت .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:38 توسط اعظم آیتی زاده |

قدم به صفحات تاریخ که می گذاریم بهبهان دیگر یک شهر نیست . یک عظمت فرهنگی است که ما را با همه نشانه هایش از امروزمان برمی دارد و می کشاند به هزاره دوم پیش از میلاد مسیح که دستی صنعتگر لحظه لحظه بودن را نقش می بندد بر جام زندگی و به یادگار می گذارد تا ما خود را بهتر بازشناسیم .

امروز اگر در پی روزی برای خود هستیم شاید قصه همان جام زندگی است که نقشی تازه از این سالهایمان می طلبد . جست و جو برای انتخاب این نقش می تواند نقطه آغاز خوبی برای طرح مساله هایمان باشد .  مدتهاست که فقط یک نشانه روی نقشه ایم . مدتهاست که مشمول عادت شده ایم . روزگارمان می گذرد و ما بدون سبک و سنگین کردنها دلخوشیم به همان باور صادقی که همه را منصف و راست و حسینی می پندارد . این روزها پا به کوچه و خیابان که می گذاریم متحیرانه می گویم : خدایا این سهم ما نیست . این حق ما نیست . و از خود می پرسیم کجای کار ما می لنگد ؟ کجا اشتباه کرده ایم ؟ کجا ضعف از خود نشان داده ایم ؟ کجا پا پس کشیده ایم ؟ شرح وظائف نداشته ایم ؟ مسئولیت ها را درست نشناخته ایم ؟ شیوه مدیریتی مناسبی نداریم ؟ با سیاستهای متناقص درگیریم ؟ شرایط محیطی ناخوشایندند ؟ از دانش و مهارت بی بهره ایم ؟

اگر روزی را برای خودمان می خواهیم شاید برای این است که فرصت نقد هماهنگتری از خودمان را داشته باشم . شاید می خواهیم میزان حساسیت خود را محک بزنیم . شاید می خواهیم روی تواناییهای خود تمرکز کنیم . شاید می خواهیم میزان تاثیرگذاری خود در روند حرکتی کشورمان اندازه کنیم . شاید به دنبال روشهای ارتباطی پویاتری با دنیای پررقابت امروزمان هستیم .

امروز روز ماست چه تقویمها بگویند یا نگویند . امروز روز ماست چه کنگره و سمینار و یادواره داشته باشیم یا نداشته باشیم . امروز روز ماست چون استعداد پرسیدن را بازیافته ایم .  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:22 توسط اعظم آیتی زاده |

موقعیت ما در محیط و فضای اجتماعی پیرامون ما تعریفی جامعتر می یابد . مکان ، دلیلی برای ماندن ؛ فضایی شخصی تر که برداشتی عاطفی از آن داریم و آسودگی بارزتری در آن حس می کنیم . جایگاهی که به انطباق ناخودآگاهانه رفتاری با آن دست یافته ایم . ما در این محیط اولویتهای متمرکزتری داریم . فرصت درک داده های تصویری خاص تری داریم . حریم مردمشناسی مشخصیتری داریم . ایماهایی ملهم از باورهایی مختص را صورت می بندیم . ما به حفظ خود در محیط خود پایبندتریم و ارزشهایی داریم که اگر چه بر اثر بسط شکافها به سطح رانده شده اند اما همچنان به دید هنجارهایی عمومی پذیرفته می شوند . محیط توان معناسازی شگرفی دارد . سنتهایی بسیار در این محیط از اعتبار افتاده اند تا شاهد ظهور باورهایی نوین باشیم . این روند همچنان ادامه خواهد داشت و آنچه که باید بدان توجه کرد احیا هویتی خواهد بود که میان گذشته ، حال و آینده ما نقشی رابط ایفا کند . هر گسستی در این امتداد ما را وادار به آزمودن تجربه هایی دوباره خواهد کرد و از ما مردمی همواره مردد خواهد ساخت . مطمئنا رشد فرهنگهایی موازی در بطن جامعه انکارناپذیر خواهد بود اما محیط انسانی با توجه به منابع ، نیازها ، امکانات دسترسی ، خواسته‌ها و نقطه نظرها به همکنش سازی آنها خواهد پرداخت . پس به خود و توانایی خود در خواستن و خواستن و خواستن ایمان داشته باشیم .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 18:3 توسط اعظم آیتی زاده |